رضا قليخان هدايت

2216

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دو شكر چون عقيق آب داده * دو گيسو چون كمند تاب داده به سحرى كاتش دلها كند تيز * لبش را صد نمك بر يك شكرريز تو گويى بينيش تيغى است از سيم * كه كرد آن تيغ سيبى را به دونيم موكل كرده بر هر غمزه غنجى * زنخ چون سيم و غبغب چون ترنجى گر اندازه ز چشم خويش گيرد * بر آهويى صد آهو بيش گيرد ز لعلش بوسه را پاسخ نخيزد * كه قفل ار واگشايد در بريزد شبى صد كس فزون بيند به خوابش * نبيند كس شبى چون آفتابش به فرمانى كه خواهد خلق را كشت * به دستش ده قلم يعنى ده انگشت سر و زلفى ز ناز و دلبرى پر * لب‌ودندانى از ياقوت و از در رخش نسرين و زلفش نيز نسرين * لبش شيرين و نامش نيز شيرين ز مهترزادگان ماه‌پيكر * بود در خدمتش هفتاد دختر گهى بر خرمن مه مشك پوشند * گهى بر خرمن گل باده نوشند به دست آورده باغى پر ز دستان * يكى بستان همه پرنار پستان به توسن هريكى چون زاد سروى * به رعنايى تذروى بر تذروى به غمزه جان عالم را بسوزند * به ناوك چشم كوكب را بدوزند چو باشد وقت زور آن زورمندان * كنند از شير چنگ از پيل دندان بر آخور بسته دارد ره‌نوردى * كز او در تك نبيند باد گردى بگاه كوه كندن آهنين‌سم * گه دريا بريدن خيزران دم نهاده نام آن شبرنگ شبديز * بر او عاشق‌تر از مرغ شب‌آويز يكى زنجير زر پيوسته دارد * بدان زنجير پايش بسته دارد چو برگفت اين سخن شاپور هشيار * فراغت خفته گشت و عشق بيدار چنان آشفته شد خسرو در آن گفت * كه يك ساعت نياسود و نمىخفت به خلوت داستان خواننده را خواند * بسى زين داستان با وى سخن راند كه بايد رفتنت چون بت‌پرستان * به دست آوردن آن بت را به دستان اگر چون موم نقشى مىپذيرد * به دو زن مهر ما تا نقش گيرد